فسفری
چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا!! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا!! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! ! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی.. خداوندا!! تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،؟ چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… "دکتر شریعتی" اینک که هوشمندی فرانسوی" سر سختی انگلیسی " انظباط آلمانی "و به طور کلی روح ملت های اروپائی وآمریکائی را دیدیم بد نیست خودمان را هم بهتر بشناسیم . وقتی بنا شد ملتی به طور جدی با دشمن روبرور نشود .تا آخرین نفس نجنگد و بعد از مغلوب شدن سرسختی و مخالفت نکند بل تسلیم اسکندر شود و آداب و سنن یونانی را بپذیرد اعراب که می آیند در زبان عربی کاسه ی داغ تر از آش شده صرف و نحو عربی بنویسد یا کمر خدمت برای خلفای عباسی بسته دستگاه شان را به جلال و جبروت ساسانی برساند .در مدح سلاطین ترک چون سلطان محمود غزنوی که بر تخت اش مینشینند آبدارترین قصائد را بگوید غلام حلقه بگوش چنگیز و تیمور و خدمت گذار و وزیر فرزندان شان گردد یعنی هر زمان به رنگ تازه وارد در آمده به هر کس و ناکس تعظیم و خدمت کند .دلیل ندارد که نقش و نام چنین مردمی از صفحه ی روزگار بر داشته شود. سر سخت های یک دنده و اصولی ها هستند که در برابر مخالف ومتجاوز می ایستند و به جنگ اش می روند یا پیروز می شوند و یا احیانن شکست می خورند و ووقتی شکست خوردند حریف چون زمینه ی سازگاری نمی بیند و با مزاحمت و عدم اطاعت روبرو می شود از پادرشان می آورد و نابودشان می کند .در حمله مغول دیدیم که شرق و شمال ایران به علت مختصر مقاومت باخاک یکسان شد ولی امرای فارس تسلیم شدند و ایالت فارس سالم ماند . این دو گانه گی روح ایرانی با جمع بین دیانت و معصیت را شاید هیچ نویسنده ای مثل محمد علی جمال زاده مجسم نکرده باشد.در کتاب / دارالمجانین / آنجا که پدر نویسنده یادداشت ها را تصویر می کند.در دو گوشه ی باغ خانه دو تخت برای / آقا / آماده می شد .روی یکی سجاده و تسبیح با هزار خضوع و دعا و روی دیگر ی بساط عرق با مزه ی ماست و خیار... از دست نوشته های مهندس مهدی بازرگان ... بیوگرافی: رامیز محمدعلی اوغلو علیاف، شاعر کارگردان و داستاننویس، متخلص به "روشن" از شاعران آذربایجان است که در سال 1946 به دنیا آمده است. نام روشن را از شخصیتی بههمین نام از افسانه کوراوغلو به وام گرفته است. در سال 1969 از دانشگاه دولتی جمهوری آذربایجان فارغالتحصیل شد و دو سال هم در مسکو فیلمسازی خواند. اشعار او به زبانهای مختلف ترجمه شده است.شعر "قطار" : گذشت و دختران منتظر را با دسته های گل ندید ای قطاری که از دور دستها می آیی بگو دورها چگونه است آنجا برگها چگونه گل ها چگونه است برگهایشان سبز سبز گلهایشان تا زانوست صحبت مردمانش شبانه روز از شماست کوههایشان پشت کوههایتان و دریایشان ادامه دریای شماست برای آنها هم دوردستها سرزمین شماست نگاهت روی ساعت دیواری متوفق شده است و منتظری ساعت شمار سر جایش است "۲۱" دقیقه شمار سر جایش است "۴۸ " و ثانیه شمار هم روی "۴۸" Baby, I've been waiting, I've been waiting night and day. من روز و شب منتظرت بوده ام I didn't see the time, زمان را نميديدم I waited half my life away. و اينگونه نيمي از عمرم در دوري از تو سپري شد but I was waiting من منتظر بودم for the miracle, for the miracle to come. براي معجزه اي که اتفاق افتد I know you really loved me. ميدانم که تو نيز دوستم داشتي but, you see, my hands were tied. اما دستانم را ببين , بببين که چگونه در بندند I know it must have hurt you, ميدانم که که نيامدنم تو را آزار داد it must have hurt your pride بايد به غرورت صدمه زده باشد to have to stand beneath my window اين که زير پنجره ي اتاقم مدت ها منتظر بماني و من , من منتظر يک معجزه بودم for the miracle, for the miracle to come. براي معجزه اي که اتفاق افتد مردي درون ميكده آمد گفت : كشمكش پنجاه و پنج از پشت پيشخوان مردي به قامت يك خرس دستي به زير برد تق چوب پنبه را كشيد و بي خيال گفت : مزه ... ؟ مرد گفت : خاك دستي به ته كفش خويش زد الكل درون كبودي ليوان ، ترانه خواند وقتي شمايل بطري از سوزش عجيب نگهداري و بوي تند رها شد آن مرد بي قرار دست خاكي خود در دهان گذاشت
سي و هشت چشم نيمه خمار بسته باز شد و شگفتي و تحسين خويش را مثل ستون خط و خالي سيگار در چين چهره ي آن مرد گرم خالي كرد ناگاه مردي صداي بمش را بر گوش پيشخوان آويخت ميهمان من ، بفرماييد چند لحظه سكوت ، بعد صداي پر هيبت مردي دگر فضاي دود كافه را شكافت من شرط را باختم به رفيقم ميهمان من ، بفرماييد حساب شد در اوج اضطراب ميكده
پولي مچاله شده بر چشم پيشخوان گذاشت و در دو لنگه ي در ، ناپديد شد خسرو گلسرخی
قطاری که از دور دستها می آمد گذشت و ما را ندید
عشق من ,من برايت مدت ها منتظر بوده ام
and me I'm up there waiting 
| Design By : Night Skin |


